Account: (login)

More Channels


Are you the publisher? Claim this channel

Search in 125,844,893 RSS articles:

Channel Description:

پندارهایی از سر عاشقی

Latest Articles in this Channel:

  • 10/25/10--13:59: .........! (chan 3163332)
  • وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

    مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم 

    عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

    برای روز مبادا........

    اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

    آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

    روزی درست مثل همین روزهای ماست. 

    اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

    وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

    هر روز بی تاب، روز مباداست.

    آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

    آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

    دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

    دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

    دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

    آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

    آیینه‌های من همه دیوارند. 

     


  • 11/21/10--19:04: پاییز وجودم....... (chan 3163332)
  • در حاليكه با چنارهاي حاشيه خيابان همگام شده بودم و با بي رحمي برگهاي زرد و قرمز

    افتاده بر زمين را لگد كوب ميكردم به دستور سرما يقه پالتو كهنه ام را بالا زدم تا سپري

    براي گوشهايم باشد.گرم شدن گوشهايم هزينه فرصت گونه هايم شده بود.لپ نگو مثل لبو

    قرمز شده از سوز سرماي وزان.يك بشقاب لبوي داغ اما شلغم داغ هم ميتوانست ذهنم را

     مشغول كند.باور كن همه چيز ذهني است.اما دست دراز شده پيرزن كه در انتظار سكه اي

     از سرما خشكيده شده بود مرا هشيار كرد و صداي سرما را سوزناك شنيدم كه گفت:

    گونه هايت را مجاني قرمز كرده ام ديگر سيلي نمي خواهد.......خوش باش..........

     


  • 12/19/10--12:07: حسرت........ (chan 3163332)
  • گرد خاكستري نشسته بر مو هاي مرد

    موهاي يكدست مشكي و زيباي جوانيش را پشت در هاي فراموشي گذاشته بود

    آهسته آهسته  صداي ترق ترق عصا صداي گام هايش را هم نا مفهوم كرده بود

    نيمكت چوبي خسته از روزگار منتظرش بود..........

    مرد به آرامي نشست و با دل انگشتش سر لامي شكل عصا را نوازش داد

    و بر بال نسيم جاي گرفت........

    نسيم گرد خاكستري را كنار زد و عصا را به جوي آب سپرد..........

    نسيم دست در دست مرد  از حلقه هاي ازدواجشان عبور كردند

    و به لطافت و نرمي گل طفلي را بوسيدند.......

     

    كه امروز نميدانند كجاست.....................


  • 01/10/11--13:03: زندگی... (chan 3163332)
  •  

    مرد ميانسال خسته از كار وآشفته از افكار جورواجور كه سرزده وارد ميشوند

    وانسان را بهم ميريزند دستمال چهارخانه يزدي اش را از جيب شلوار

     چارلي چاپليني اش بیرون آورد و به گرداگرد صورتش ماليد عرق روي

     سبيلهايش را گرفت و روي سكو بيرون مغازه اش نشست با خودش ميگفت:

    نميشه كه آدم هم خسته باشه و هم گرسنه......

     حداقل ميشينم تا خستگيم در بره در حالي كه كلاه دوره دار عهد عتيقش را

     از جلوي پيشاني به ته سرش ميبرد يادش افتاد كه فردا موعد آخرين قسط

     وامي است كه حدودا بيست سال پيش براي خريد خانه از بانك گرفته بود در

    حالي كه براي جور كردن پول اين آخرين قسط دلشوره پيدا كرده بود اما يه

    جورايي خوشحال بود و ميگفت:

     اين ديگه آخريشه........!! ولي بي معرفتها سه ميليون وام دادند دوازده ميليون

     پس گرفتند تو اين مدت هرچه كار كرديم مال اينها بود.....

    جواني رهگذر پرسيد حاجي آتيش داري؟مرد هوس سيگار كرد دونفري دو سيگار

     را با يك شعله روشن كردند پياذه رو از دود غليظ پر شد و يك پك ديگه.....

    حاجي رفت تو هپروت ميگفت:اينا يكي ميدند چهار برابر ميگيرند.......

     پس تو نيكي ميكن و در دجله كجا رفته؟؟؟؟؟؟؟

    اينا همش شعره طبيعت هم هيچي رو مفتي نميده هر چي بده با سودش

     پس ميگيره دنياي بده بستون جايي واسه رافت و مهربوني نداره عشق سود

     نداره  محبت نزول نداره و گذشت منفعت نداره...............

     آري اين حقيقت زندگيست................

     

     


  • 02/22/11--12:32: ایران... (chan 3163332)
  •  

    شايد باورمان شده است كه

     

    هنر نزد ايرانيان است و بس....

    بايد بگويم هنر نزد ايرانيان بود و رفت......همه چيز را پرانديم

    ظرافت هنر و ظريفي و نكته سنجي هنرمند زبان زد است و واقعيت

    اما اين كبوتر جلد و خانه زاد از بام ايران پر كشيد و رفت

    چرا كه ديگر ابن سينايي نداريم

    كه لباسش نماد دانش باشد و زينت فارغ التحصيلان دنيا

     البته به جز سرزمين مادري.....

    ديگر مولانايي نداريم هماني را هم كه داشتيم قونيه نشينان تصاحب كرده اند

    و به غربيها فروخته اند كه ميليون ميليون نسخه اشعارش در ينگه دنيا

    به فروش ميرسد و يانكي ها حظش را ميبرند خيام اگر بود

    حال بزرگترين جايزه ادبي را تقديمش ميكردند....

    چه بگويم از هزاران كبوتراني كه ديگر راه برگشت به منزل

     را گم كرده اند.....شايد نه... اين بار باورمان قطعي است

     اما داشتن چند عدد سازه خشتي و يادي از گذشته

     مايه بزرگي و سروري نيست.....

    يا اينكه دانشگاه جندي شاپور كه هاروارد عهد باستان بود

    و ايران كه مدينه فاضله تمامي دنيا بود

    ممكن است يادي از بزرگي گذشتگان باشد اما عاملي جهت

    سيادت نيست...سيادت و سروري پيشكش........

    فقط براي ايراني بودن بايد زحمت كشيد زحمت........

    تا حفظ كنيم آبروي بزرگان را

    تا شايد سازه هاي خشتي را باد نبرد و بماند...........

     

     


  • 03/17/11--23:03: عید آمد...هم اتاقی کجایی؟؟ (chan 3163332)
  •  

    غروب يكي از روزهاي مهرماه هنگامي كه از شيب تند خيابان مجاور

    خوابگاه به همراه خانواده به سمت خوابگاه ميرفتيم چنان افكارم مشوش

    و درهم بود كه هر رشته اش مرا به كوچه اي بن بست ميرساندجدايي

    از خانواده براي بار اول به مدت طولاني به عهده گرفتن وظايفي كه تا آن روز

     كسي ديگر انجام ميداد و از همه بدتر زندگي در يك اتاق 8 نفره كه هر كدام

     از گوشه اي از اين وطن پهناور آمده بودند آزار دهنده و دلگير بود و هنگامي

    كه اتومبيل جلوي در خوابگاه توقف كرد متوجه شدم كه خيابان محل خوابگاه

    بن بست است ساختماني بي روح كه با چنار هاي زرد شده از پاييز در كوچه اي

     بن بست احاطه شده بود تشابه اي مناسب بود براي بن بست افكارم

    با محل موقتي زندگيم....دو ترم كلافه بودم سردر گم و غمگين اما از ترم سوم

    خوابگاه برايم خانه اي شد صميمي تر از خانه خودم و دوستان هم اتاقي ام

    افرادي شدند نزديك تر از خواهر و هر لحظه اش تا روز پايان شيرين شد

    به طعم عسل و تابلويي در اتاق ذهنم نقاشي شد زيباتر از بهترین

    چشم اندازهای طبیعت. حال كه چند عيد طبيعت را نو كرده و ما را كهنه

     یاد گرفته ام كه بعضي از موضوع ها را از بالا نگاه كنم و آسانشان بگيرم

    شايد ديدن شكوفه هاي درخت بادام با گل هاي سفيد و خطي نازك و قرمز

    بر لب هايش مرا بر آن وا داشت كه در آيينه به گونه اي ديگر خود راببينم

    تار هاي تازه روييده سفيد لاي انبوه موهايم و خط نازك زير گونه و اينكه

    چند سالمه و چند كيلو وزن دارم را زير درخت شكوفه زده بادام كنار ريشه اش

    بگذارم و آرزو كنم كه ما هم گل بگذاريم و شكفته شويم به طراوت و زيبايي بهار

    و عطر افشاني كنيم تا كهنگي و بوي نا و نم را باد از ما دور كند

    و روباني به شا خه اي پر از شكوفه به عنوان نخ دخيل ببندم

    و از هستي دار بزرگ تقاضا كنم در سال نود...نود عيد غير از آنچه هستيم

     را به ما هديه كند و تقاضا كنم بازوانم را توانا كند تا در را محكمتر بكوبم.....

    محكمتر بكوبيد باز خواهد شد...

     

    سال نو را پيشاپيش به همه شما دوستان خوبم تبريك ميگويم

    سال خوبي داشته باشيد

     


  • 04/16/11--18:31: Article 2 (chan 3163332)
  • زخمی بر پهلویم است.........

    روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم..........

    و مردم گمان میکنند که میرقصم.......

     

     


  • 05/08/11--20:45: ياد تو...... (chan 3163332)


  • به یاد تو و تمام لحظه های سبز با تو بودن

    امشب به یاد تو ! ورقی به خاطراتم خواهم زد


    شاید از میان آن همه لحظه ی ناب برترینش را به نامت رقم زنم


    شاید در میان تمام اشک های ناب آن , قطره ای به یاد تو افشانم

    شاید . . .


    کوچه هنوز بن بست است ولی همین کوچه ی بن بست

    بال مرا به بال تو دوخت

    تا همنوایی را کمی تمرین کنیم..........

  • 09/24/11--20:07: عشق.... (chan 3163332)
  • د

    دلم ميخواست فرياد ميكشيدم تا صدايم در گوش تمام آنهايي كه نميشنوند طنين انداز شود

    دلم ميخواست از مظلوميت عشقهاي فراموش شده اي كه روز به روز حضورشان در

    زندگي ما كم رنگتز ميشود ناله ميزدم عشقهاي صادقانه اي كه اكنون حتي سايه اي از

    آن ها هم به سختي ديده ميشود عشق هايي كه اگر مي بود زندگي پر رنگ تر از عشق ميشد

    اما افسوس...............

    اين فراموشي ريشه در دلهاي ما دوانده و ما روز به روز از آن فاصله ميگيريم اما اكنون

    دلم ميخواهد از همان بنويسم...هماني كه حقيقت است...هماني كه كمياب است...اما هست

    هماني كه آرزوي هر انسانيست هماني كه شب تا صبح خواب را از چشمان خسته من ميربايد

    تا روي صفحه سفيد كاغذ از آن بنويسم هماني كه اكنون تنهاست و فراموش شده....

    اما من هر غروب تا طلوع و هر طلوع تا غروب مينويسم...مينويسم از آن كه جاي خالي اش

    در زندگي همه ما حس ميشود از آن كه گذر زمان او را از ياد ما برده مينويسم تا روح خسته ام

    ذره اي التيام يابد تا باور كنم كه هنوز هستم و زندگي ميكنم....................

  • 12/31/11--04:09: رها... (chan 3163332)
  •  

     

    می خواهم فریاد بکشم!

    اما افسوس

    در میان این همه فریاد ! آخر توان فریادی نیست ...

    برای قلب کوچکی که این روز ها توان تپیدن هم ندارد !

    و در گذر هر ثانیه

    انگار فراموشم می شود ... !!!

    یعنی! :
    من هنوز زنده ام !!!

    زندگیم گورستانی است از تمام زخم ها و التیام ها !

    پس زندگی کجاست ؟

    رهایم کنید می خواهم نفس بکشم...